مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
زنی به وسعت پنجاهسال غـصه و غم پُر از اراده و همّت، مصـمّم و محکـم زنی به هیبت شیـر خـدا و شـمـشیرش که در برابر ظـلـم ایـسـتاده مسـتحـکم زنی به عصمت زهرا، زنی به لحن علی علی و فـاطـمـه انگـار هر دو تا با هم صـلابـت عـلـوی، اسـتـقـامـت زهــرا وفا و مهر و شجاعت، ملاطـفت تـوأم علیمه، صابره، معصومه، زینت مولا عزیزه، محترمه، همچو فاطمه اعـظم به غیر فاطمه و جدهاش خدیجه رواست زنـان دهـر کـنـیـز درش شـونـد از دم دگر چه جای تعجب که بر در حرمش سـتـاده بـاشـنـد آسـیـه، هـاجـر و مریم مرا چه قدر که مدحش کنم مگر جبریل مکاتبت کند از او دو خط به لوح و قلم نه من که قدرت مدحش ندارم از لالی زبــان دهــر بُـوَد در ثـنــای او اَبـکـَم کـسـی که عـالـمـۀ بـی مـعـلـمـه بـاشـد به جاه و شوکت و شأنش نمیرسد عقلم فـهـیـمـهای که نـدارد مـفـهـمـه نـزدش تـمـام مـجـتـهــدانـنـد طـفــل لا یـعــلــم گذاشت پشت سر آن تـنـدبـاد حادثه را ولی نـیـفـتـاد از روی دوش او پـرچـم اگر نبـود به دوشـش عـلـم، تـن اسـلام چه بود غیر ستـونی سراسرش اَثـلـَم؟ تـمـام سـلـسـلـۀ انـبـیـا است مـدیـونـش ابـوالـبـشــر آدم تـا ابــوالاُمَــم خــاتــم شهـیـد معـجـر اویـنـد اکـبـر و اصغـر رهــیــن هــمــت اویــنـد عــالـم و آدم اسیر نیست، اسارت صلاح زینب بود ندیده چشم جهان، بانـویی چنین افـخـم نـگـاه کـردم و دیـدم فــتـاوی هـمـه را در عشق از همه اعلام زینب است اعلم هـدایت است کـلامـش چـنان کـلام الله چه جای شک که بود لِـلـَّـتی هِیَ اَقـوَم به خاک گـشت مـبدل تـمام کـاخ یـزید گذاشت پـای در این راه آنچنان مُـبـرم به شرط هـجـرت با پـادشاه مُـلک بـلا کنار سفرۀ عـقـدش به شوی گـفته نعـم خـلـیـله است اگر طـفل میبـرد به منا وگرنه نیست از او مادری به دهر اَرحَم خدای را همه دم شاکـرم که روز ازل بـه خـاکـسـاری درگـاه او شـدم مـلـزم به یاد روضۀ جـانگـاه او خدای نعـیم! چـنانـچـه گریه نکـردم فـرودم آر نـقـم ببـین چه گریهکنانی به پاش میریزند یکی فرات، یکی دجله و آن یکی زمزم ولی نه بسکه عظیم است داغ این بستان فرات و دجله و زمزم نـبیند جز شـبنم فرات و دجلهای از چشمهای خود دارم به این امید که روزی شوم نَمی از یَـم به حـشـر نیـز لـبـاس عـزای زینب را عـوض نمیکـنم آری به بُـرد ابـریـشم به محضرش چوکنم خاک، تن به استشهاد نمیرسـنـد به گَـردم تـمام عَـدْن و ارَم رکاب داشت رکابی به استقامت عرش به روی زانوی عباس میگذاشت قـدم به سـوگ نام بـلـنـدش بلـند گـریه کنید که راه مـرثـیـه را بـاز میکـند کـمکـم رواست چـشم عـوالـم بر او کـند گریه که گـریـه کـرده بـرایش پیـمـبـر اکـرم زیـاد گـریه کـنـید آنقـدر که سیـل شود که نیست روضـۀ او جای گریۀ نـم نـم شنیدهام که به بزم شراب برده شدهست بمیرد ای کاش از این مصیـبتـش عالم به آسـتـین لباسی که منـدرس شده بود گرفـته بود رخ از چـشـمهای نامحـرم تمام راه به دستـش طـناب بود و به پا نداشت کفش مناسب به غیر زخم و ورم عنان مرکب او دست غیر افتاده است همیشه مـاتم و مبـهـوت از چنین مـاتم چه دست داد به زینب که عصر عاشورا رسید بر تن بیسـر ولی به قـامت خـم ز فرط ضربه به حنجر نمیشود فهمید که زیر هـست صدای بـریـدهات یا بَـم شکسته است و به تاراج رفته و مسموم سراسر بدن از سُم، تمام قـلـب از سَـم هزار نیزه و شمشیر و سنگ و تیر و عصا شـدنـد در بـدن پــاره پــارهات مـدغــم چه کس برید سرت را در آن شلوغیها برای زینب کـبـریست همچنان مبهـم هزار چـشم اگر هـمزمان نگـاه کـنـنـد نمیرسـند به تـشخـیـص این تن درهم هـزار زخـم دهـنبـاز در یکی پـیـکـر افـاقـه کی کند اینگـونه زخـم را مرهم قلم شکست در این بیت و با تمام وجود به جای زینب کبری نوشت حضرت غم |